تبلیغات
پایگاه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام پایگاه حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام
  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا ابالفضل العباس

  • السلام علیک یا ابالفضل العباس

  • السلام علیک یا ابالفضل العباس

  • السلام علیک یا ابالفضل العباس

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

  • السلام علیک یا قمر بنی هاشم

نسل حضرت عباس علیه السلام چگونه امتداد پیدا کرد؟+ جدول

بی تردید در بین شیعیان موضوع حادثه عاشورا بیشترین عناوین تحقیقی و پژوهشی را درقالب های مختلف و سطوح گوناگون به خود اختصاص داده است. مسئله عاشورا در اذهان عمومی شیعه بیشترین جایگاه را دارد اما این بدان معنا نیست که دیگر نقطه مبهمی در این راستا نزد اندیشه عمومی جامعه شیعه وجود ندارد، بلکه زوایای بسیاری از این واقعه و شخصیت های آن هم چنان در هاله ابهام است. از جمله این موارد فرزندان برخی شخصیت های برجسته این حادثه سترگ چون حضرت عباس (علیه السلام) است. این نوشتار با مجال اندکی که دارد بر آن است تا نگاهی کوتاه به این موضوع بیندازد. 

فرآوری : محمدباعزم - بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان
حضرت عباس

حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)، با لُبابَة دختر عبیداللّه بن عباس پسر عموی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، ازدواج نمود. لبابه، از بانوان بزرگ زمان خویش بود. او در فضایی آکنده از نور قرآن و مالامال از عطر روح نواز محبت به خاندان وحی، دیده به جهان گشوده و در سایه سار قرآن و عترت تربیت یافته بود. ثمره این پیوند فرزندانی به نام های عبیداللّه، فضل، حسن، قاسم و یک دختر بود اما بین تاریخ نگاران در تعداد آنها اختلاف نظر وجود دارد.
برخی حضرت عباس (علیه السلام) را صاحب دو فرزند به نام های عبیداللّه و فضل دانسته اند و برخی دیگر او را صاحب عبیداللّه، حسن و قاسم و برخی نیز عبیداللّه و محمد را فرزندان او بر شمرده اند.
بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ نگاران محمد در کربلا به شهادت رسیده است.

آن چه همگی تاریخ نگاران بدان تصریح کرده و اتفاق نظر دارند این است که نسل حضرت عباس (علیه السلام) از طریق فرزند او عبیدالله گسترش یافته است. او هنگام حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه به سوی کربلا کودکی بود ولی بعدها مردی دانشمند و فرزانه در دین و از فرهیختگان دوره خود گردید. او با رقیة دختر امام مجتبی (علیه السلام) ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام عبداللّه و حسن شد که نسل او نیز از طریق حسن گسترش یافت.

در این زمینه نوشته اند در کربلا سه تن از فرزندان حضرت عباس (علیه السلام)با او حضور داشتند که در بین آنها، حضرت عباس (علیه السلام)، محمد را از همه بیشتر دوست می داشت و او را از خود جدا نمی کرد. او نوجوانی پارسا و خداترس بود و در میان ابروانش اثر سجده دیده می شد. وقتی حضرت عباس (علیه السلام)برادر بزرگوار خویش امام حسین (علیه السلام) را بی یاور دید، فرزند خود محمد را صدا زد و با دست خود لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشیر به کمر او بست. سپس دست او را گرفته و نزد امام خویش رفت و خود از امام اجازه پیکار او را گرفت. محمد دست امام را بوسید و پس از خداحافظی با زنان خیمه، به میدان رفته و مبارز طلبید و پس از ساعتی نبرد به شهادت رسید.
آن چه همگی تاریخ نگاران بدان تصریح کرده و اتفاق نظر دارند این است که نسل حضرت عباس (علیه السلام) از طریق فرزند او عبیدالله گسترش یافته است. او هنگام حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه به سوی کربلا کودکی بود ولی بعدها مردی دانشمند و فرزانه در دین و از فرهیختگان دوره خود گردید. او با رقیة دختر امام مجتبی (علیه السلام) ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام عبداللّه و حسن شد که نسل او نیز از طریق حسن گسترش یافت.
از این رو باید حسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام) را سرشاخه اصلی نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)برشمرد. از این رو به معرفی و بررسی زندگانی نوادگانحضرت عباس (علیه السلام) از نسل حسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام)می پردازیم.

- فرزندان حسن بن عبیداللّه بن عباس (علیه السلام)

حسن بن عبیداللّه 67 سال عمر نمود و صاحب پنج فرزند به نام های عباس، عبیداللّه، فضل، حمزة و ابراهیم گردید. شاید این تیره از نسل حضرت عباس (علیه السلام) بلند آوازه ترین طایفه از تبار آن حضرت باشد که به شرح کوتاهی از سرگذشت آنان پرداخته می شود.

نام صفات بارز این افراد
عباس بن الحسن  فردی شجاع و صریح بود به گونه ای که نوشته اند کسی از بنی هاشم در جرأت و صراحت لهجه مانند او وجود نداشت.
عبیداللّه بن الحسن  مردی بسان او پرهیبت و شکوه دیده نشده بود. وی امارت حرمین شریفین مکه و مدینه را بر عهده داشت و امر قضاوت در این دو شهر نیز بر عهده او بود.
ابراهیم بن الحسن  معروف به جردقة و در شمار پارسایان و ادیبان زمان خود بود.
فضل بن الحسن  او مردی دانشمند، سخنور، شجاع و مورد بزرگداشت خلفای وقت خود و معروف به ابن الهاشمیة بود.
حمزة بن الحسن  او بسیار شبیه به امام علی (علیه السلام) بود و در روزگار مأمون عباسی می زیست. از آن جا که عباسیان خود را از نوادگان حضرت عباس (علیه السلام)می دانستند، این موضوع را در بسیاری مواقع، دستاویزی برای توجیه اعمال قرار می دادند.

منابع:
عبدالرزاق المقرم، العباس (علیه السلام)، نجف، مطبعة الحیدریة، بی تا، ص 195
بطل العلقمی، ج 3، ص 429.
سید محسن امین العاملی، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 6 140 ه . ق، ج 1، ص 610 .
نسب قریش، ج 1، ص 32 ؛
العباس (علیه السلام)، ص 198.
محمد باقر المجلسی، بحار الأنوار، بیروت، موسسة الرسالة، 1403 ه . ق، ج 45، ص 62 ؛
ابو جعفر محمد بن علی ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، مناقب آل ابی طالب، قم، مطبعة العلمیة، بی تا، ج 4، ص 12.
لباب الأنساب، ج 1، ص 358تاریخ بغداد، ج 12، ص 6 12




طبقه بندی: آموزه های اخلاقی و رفتاری، مقالات و پژوهش‌ها، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام، ام البنین(س)، فضائل و كرامات،
 سه شنبه 8 فروردین 1396  07:31 ب.ظ    رحمان نجفی™
علم دار

نویسنده: مهدی طلایی



 

مروری بر ماجراهای زندگی حضرت عباس از ولایت تا شب شهادت

عرب ها در جنگ هایشان علم و پرچم را می دادند دست کسی که معرفت داشته باشد، وفا داشته باشد، شجاعت داشته باشد، همت جان بازی داشته باشد و حتی شرف سقایت داشته باشد. علم باید دست کسی می بود که بتواند ستون سپاه باشد و عباس (ع) نه فقط ستون سپاه که تکیه گاه امام بود. علم دار باید علم را افراشته نگه می داشت در جنگ به هر قیمتی و عباس هر چیز قیمتی ای که داشت، داد؛ دستانش را، چشمانش را و جانش را. علم افراشته بود تا عباس (ع) بود. علم نیفتاد مگر با عباس (ع)، علم نیفتاد مگر بعد از عباس (ع).
عقیل، برادر امام علی (ع)، علم انساب را خیلی خوب بلد بود. قبایل عرب را خوب می شناخت، همین طور بزرگان شان را. حتی برادرش علی (ع). یک روز علی (ع) رفت پیشش و گفت: « زنی پاکدامن می خواهم که برایم پسرهای شجاعی به دنیا بیاورد. »
عقیل هم با این که پیر و نابینا بود ولی گشت و فاطمه کلابیه را پیدا کرد برای برادرش. این زن بعدها چهار پسر به دنیا آورد که یکی شان عباس بود. بعد از آن چهار پسر صدایش می زدند ام – البنین.

***

فاطمه دختر حزام پسر خالد از قبیله بنی کلاب خواب دید درهای آسمان باز شد. صدای فرشته ها همهمه ای ساخته بود. خورشید کنارش نشست و مهتاب در دامنش افتاد و ستاره ها اطرافش چرخیدند. بیدار که شد صورتش عرق کرده بود. به مادرش گفت خوابی را که دیده بود. مادرش گفت آینده عجیبی دارد. تعبیر خوابش را وقتی فهمید که عقیل آمد به قبیله شان برای خواستگاری. خواستگاری کردند فاطمه را برای خورشید؛ برای علی (ع) و لابد وقتی تعبیر خوابش کامل شد که عباس (ع) به دنیا آمد و ماه در دامنش نشست.
فاطمه دختر حزام که همسر علی (ع) شد و آمد خانه اش، جلوی در ایستاد و چهار چوب در خانه زهرا (س) را بوسید.
داخل که شد گریه اش گرفت از دیدن خانه زهرا (س). از دیدن مشک و دستاس و دلو و هاون و...
بچه های زهرا (س) را که دید گفت: « من نیامده ام جای مادرتان باشم. من آمده ام کنیز علی باشم و خدمتکار شما. »

***

سوم شعبان بود. ام البنین به هلال باریک ماه نگاه کرد. هلال درشت تر شد. درشت تر و درشت تر تا بدر کامل شد نزدیک شد و نزدیک تر. پایین آمد و پایین تر بدر ماه آمد توی دامن ام البنین او هم بغلش کرد و بوسید. یک دفعه از خواب پرید. می دانست این خوابی که می بیند مربوط است به بچه ای که توی شکم دارد.
دردش که شروع شد، خوب نفهمید چطور نور آمد و سفید پوشی بلند بالا. زهرا (س) دختر رسول خدا (ص) بود.
زهرا گفت: « فاطمه مبارک باشد این ماهی که به تو می دهند، این ماه یار و یاور خورشید من است.» ام البنین دیگر نفهمید چه شد. چشمش را که باز کرد دید ماه پاره ای توی بغل علی (ع) است.

***

وقتی به دنیا آمد، پیچیدندش توی قنداقه ای و دادند دست پدرش علی (ع). علی (ع) توی گوش راستش اذان گفت و توی گوش چپ اقامه. به مادرش ام البنین گفت: « اسمش را چه گذاشتی ؟ » ام البنین گفت « در هیچ کاری از شما جلوتر نرفتم . هرچه شما بپسندید همان. » علی (ع) گفت: « اسمش را می گذاریم عباس (ع)، هم اسم عمویم. »
عباس (ع) یعنی خیلی عبوس، به شیر عصبانی هم می گویند. عباس (ع) اسم خوبی بود برای کسی که قرار بود « اشداء علی الکفار » باشد.

***

علی (ع) پسرش را بغل کرده بود و می بوسید. گاهی دست هایش را و گاهی پیشانی اش را.
ام البنین پرسید: « آقا مگر توی دست ها و چشم و صورت عباس (ع) چه می بینید که می بوسید. نکند عباس (ع) مشکلی دارد ؟ » علی (ع) کمی سکوت کرد و گفت: « می گویم به شرطی که صبور باشی. » و بعد گفت: « دست های عباس در راه خدا قطع می شود و چشم هایش ... چشم هایش تیر می خورد. »

***

علی خودش به عباس (ع) درس می داد. معلم اولش علی (ع) بود. می نشاندش روی زانو و یادش می داد قرآن بخواند، یادش می داد آنچه را باید. درست مثل پرنده هایی که توی دهان جوجه هایشان غذا می گذارند.

***

عرب ها بچه هایی که صورت خیلی زیبایی داشتند و قد و بالای رشید، «ماه» صدا می زدند. مثل عبد مناف که جد سوم پیامبر بود که صدایش می زدند « قمر حرم». هر چند همه بنی هاشم خوش چهره بودند ولی عباس (ع) از همان بچگی چیز دیگری بود. این شد که صدایش می زدند « قمر بنی هاشم ». « قمر بی هاشم » اسم خیلی خوبی بود برای کسی که قرار بود « رحماء بینهم » باشد برای خانواده پیامبر خدا.

***

هر وقت پدر یا برادرهایش حسن و حسین (ع) یا خواهرانش را می دید می ایستاد، تمام قد. قبل آنها حرف نمی زد، حرف شان را قطع نمی کرد، جلوتر از آنها راه نمی رفت، مثل سایه همیشه دنبال شان بود. عباس توی هفت سالگی هم خدای ادب بود.

***

علی (ع) که خودش جنگیدن را یاد عباس (ع) داده بود، اولین بار توی جنگ صفین فرستادش به یک میدان واقعی. صورتش را هم پوشاند که کسی نشناسدش و چشمش نزند.
عباس (ع) یکی از قهرمان های دشمن را به اسم معاویه ابو شعثا به مبارزه دعوت کرد. او اما مغرور و متکبر گفت: « من را همه می شناسند. من با هزار نفر می جنگم ولی برای تو یکی از هفت پسرم را می فرستم » پسرش آمد. هنوز چرخی توی میدان نزده بود که عباس (ع) کلاه خود و فرقش را تا نصفه شکافت. پسر دومش آمد او هم همین طور. سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی و هفتمی. عباس (ع) چالاک و چابک همه شان را فرستاد جهنم. ترس افتاد توی جان لشگر معاویه. همه می خواستند بدانند این مبارز نقاب دار کیست. ابوشعثا خودش آمد که انتقام پسرهایش را بگیرد اما انگار شمشیر عباس (ع) همزاد مرگ بود. ابوشعثا یک ضربه خورد و رفت پیش پسرهایش. دیگر کسی جرأت نداشت بیاید میدان.
علی (ع) پسرش را صدا زد که برگردد. صورتش را باز کرد و بین دو چشمش را بوسید. دشمن تازه جوان نقاب دار را شناخت، هر چند می شد حس کرد جنگیدن او نشان از دلاوری علی دارد.

***

بعد از ابوشعثا، قهرمان دیگری از سپاه دشمن آمد میدان به اسم کریب. رجز خواند و مبارز طلبید. سه نفر را هم شهید کرد از سپاه امام علی (ع). سرمست شده بود و خود امام را دعوت می کرد به مبارزه.
امام علی (ع) هم لباس های عباس را گرفت و پوشید. شمشیرش را هم دست گرفت و صورتش را پوشاند تا کریب فکر کند با کسی که می جنگند که هشت نفر قبلی را کشته. اول نصیحتش کرد، نصیحت که کارگر نشد، مجبور شد با زبان شمشیر با او حرف بزند. کریب هم یک ضربه بیشتر نخورد!
دشمن هنوز نمی دانست علی (ع) در لباس آن نقاب دار آمده به جنگ. چه فرقی هم می کرد البته.
علی (ع) بر گشت و به پسرش محمد حنفیه گفت: « برو میدان و کنار جسد کریب بایست که خوانخواه او می آید. » این بار لباس های عباس (ع) را محمد حنفیه پوشید و شمشیری که نه نفر را فرستاده بود جهنم توی دستش گرفت. محمد هم یکی از پسر عموهای کریب که که آمده بود انتقام بگیرد، کشت.
بعد از او هم هفت نفر دیگر را. شانزده نفر از سپاه دشمن کشته شدند. آنها فکر می کردند همه را همان جوان اول کشته. علی (ع) می خواست ترس عباس را بدواند توی پوست و گوشت دشمن ها.

***

مالک اشتر نخعی فرمانده لشکر امام علی (ع) در صفین، درباره شجاعتش می گوید اگر در بیابانی تاریک یک دفعه شیری کنار من غرش کند، من نمی ترسم. اما برای او در جنگ صفین، اتفاقی افتاد که ترس را تجربه کرد. در صفین، امام علی (ع) پسرش عباس را فرستاد میدان. عباس (ع) جنگید و چند نفر را کشت و برگشت. علی (ع) او را در خیمه نگه داشت و نگذاشت برود. عباس (ع) می رفت و می آمد و به پدرش اصرار می کرد که برود میدان جنگ و بجنگد. مالک به عباس (ع) گفت آقازاده شما راحت باشید ما مواظب همه چیز هستیم. عباس که سیزده، چهارده سالش بیشتر بنود، نگاه خشمناکی به مالک کرد و رفت. مالک اشتر می گفت از آن نگاه عباس (ع) چهار ستون بدنم لرزید.
دیگر نگذاشت عباس (ع) آن روز برود بجنگد می گفت چشمش می زنند اصرارهای عباس هم بی فایده بود. علی (ع) نگه ش داشته بود برای یک روز دیگر انگار، یک روز بزرگ.

***

بعضی ها گفتند امام ترسید، خلافت را سپرد به نا اهل، معامله کرد... عباس اما امام شناس بود و مطیع امام زمانش. هیچ مخالفتی نکرد. نه توی صلح امام حسن (ع) نه در قیام امام حسین. بی جهت نبود که امام صادق (ع) گفت: « عموی ما عباس پسر علی بینشی دقیق و عمیق و ایمانی محکم داشت. »

***

شب عاشورا عباس (ع)، بنی هاشم را جمع کرد و برایشان صحبت کرد. آخر صحبت ها پرسید: « فردا چه کار می کنید ؟ » گفتند: « با شماست. ما گوش به فرمان تو هستیم » عباس (ع) گفت: « اصحاب امام غریبه هستند و بار سنگین را صاحبش بر می دارد. حفاظت از امام حسین به عهده ماست که فامیلش هستیم. فردا صبح اولین کسانی که می روند میدان جنگ باید از بین ما باشند تا مردم نگویند بنی هاشم یارانشان را جلوتر از خودشان به کشتن دادند . »
آن طرف تر هم توی خیمه ای حبیب پسر مظاهر یاران امام را جمع کرده بود و می گفت: « فردا اول ما باید برویم برای جنگ، تا نبض ما می زند کسی از بنی هاشم نباید کشته شود که مردم بگویند: اینها بزرگان خودشان را برای جنگ فرستادند و جان خودشان را فدای آنها نکردند. »
زینب (س) که رفته بود به امام حسین (ع) سری بزند همه این حرف ها را شنیده بود و خندیده بود. از مدینه تا شب عاشورا این اولین لبخند زیبب بود. از معرفت حبیب و عباس (ع) !

***

شب عاشورا امام اصحاب و فامیلش را جمع کرد. و به شان حرف آخر را زد: «... اما بعد، من یاران و اصحابی وفادارتر و بهتر از یارانم نمی شناسم و خانواده ای مهربان تر از خانواده ام. خدا خیرتان بدهد. بیعت را از همه تان برداشتم. این ها مرا می خواهند. اگر دست شان به من برسد با شما کاری ندارند. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید... »
حسین (ع) گفت و اصحابش و یارانش به خودشان پیچیدند. همه منتظر بودند یک نفر؛ یک نفر که از همه بهتر است به حسین (ع) حرفی بزند. همه منتظر بودند عباس جوابی به حسین بدهد ... و عباس (ع) بلند شد و گفت: « آقا و سرور من ! خدا نیاورد روزی را که ما باشیم و تو نباشی. مرگ بر ما اگر تنها بگذاریمت. بی تو کجا برویم که ننگ و ذلت نباشد ؟ کجا برویم که بتوانیم سرمان را بالا بگیریم ؟... بدن هامان پاره پاره بشود اگر تنهایت بگذاریم. بی تو روز، شب است و خوشی ها، ناخوشی و بهشت، جهنم... »
عباس که گفت گفتنی ها را، زبان بقیه هم باز شد و گفتند حرف دلشان را با امامشان.
چه ادب و معرفتی دارد عباس (ع) ! هیچ ادعایی نکرد که چنین می کنم و چنان می کنم. فقط گفت نباشم اگر نباشی ! فقط فکر و ذکرش حسین بود (ع) بود؛ امامش !

***

خوب است بدانید:

قامت رشید و قبر کوچک

در زمان قاجاریه قرار شد قسمت هایی از حرم حضرت ابوالفضل را تعمیر کنند. علامه بحرالعلوم با معماری رفتند سرداب حرم تا از نزدیک خرابی را ببینند و درباره تعمیرش صحبت کنند. معمار به قبر نگاهی کرد و به علامه گفت: « آقا اجازه می دهید ازتان سوالی کنم ؟ » علامه گفت: « بپرس »
معمار گفت: « ما شنیده بودیم حضرت عباس (ع) قدبلند بود و اگر سوار اسب می شد و پایش را توی رکاب می گذاشت، زانوهایش می رسید نزدیک گوش اسب ولی قبر ایشان خیلی بزرگ نیست. این هایی که ما شنیده ایم دروغ بوده یا دلیل دیگری هست ؟ » علامه سرش را گذاشت به دیوار و گریه کرد؛ طولانی.
معمار نگران شد. گفت: « آقا حرف بدی زدم ؟ چرا این قدر حالتان عوض شد ؟ »
علامه گفت: « هر چه شنیدی درست است اما آن قدر عباس بی دست را با شمشیر و نیزه زدند که بدنش قطعه قطعه شد. تو انتظار داری این بدن که سر هم ندارد قبری بزرگ تر از این داشته باشد ؟ »
منبع: نشریه همشهری آیه شماره 3




طبقه بندی: آموزه های اخلاقی و رفتاری، اشعار، احادیث و سخنان گهربار، مقالات و پژوهش‌ها، كتابخانه، فضائل و كرامات، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام،
 پنجشنبه 2 دی 1395  07:30 ب.ظ    رحمان نجفی™
به یکتایی قسم یکتاست عباس
 
دو روز در سال به نام حضرت عباس(ع) سند خورده؛ اول تاسوعا و بعد چهارم شعبان که سالروز ولادت این اسطوره تاریخ است. چهارم شعبان در یکی از خانه های کوچه بنی هاشم به دنیا آمد تا روزی علمدار آزادمردی باشد که برای برپایی امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد. زیبارو و خوش قد و قامت بود و در شجاعت در میان عرب نظیر نداشت اما هیچکدام از این فضایل باعث نشد تا ذره ای به خودش غره شود. از عبادت و پارسایی اش کمتر شنیده ایم و از دانشش چیزی برای ما نگفته اند، در حالی که تمام ارزش های او در سایه بندگی و اطاعت محض خداست. حضرت اباالفضل(ع) برای ما بزرگ است چرا که دفاع از مظلوم پیشه او بود و تا زمانی که زنده بود، دشمن نتوانست در کارزار کربلا به خیمه ای نزدیک شود. به همین دلیل است که سبک زندگی این بزرگمرد می تواند الگوی کاملی برای زندگی امروزی ما باشد.

1- چقدر به اعتقاداتش پایبند بود؟

راحت تر از آنچه که فکرش را بکنید گاهی اوقات ایمانمان را بر سر چیزهایی بی ارزش از دست می دهیم. کافی است در بوته آزمایش قرار بگیریم تا ببینیم چگونه اعتقاداتمان را معامله می کنیم. در یک کلام، وقتی در کارهایمان رضایت خدا نباشد، نتیجه آن همین می شود. اما حضرت اباالفضل(ع) آنقدر به خدا ایمان داشت که هیچ چیز نتوانست کمترین آسیبی به اعتقاداتش بزند. خود حضرت درباره ایمانش به خدا می فرمایند:« اگر پرده ها برایم کنار زده شوند، بر یقینم افزوده نخواهد شد».(منبع: کتاب زندگی اباالفضل العباس/ علامه حاج شیخ باقر شریف).
حضرت در معرکه کربلا فرمودند: «من پسر علی هستم. در مبارزه با شجاعان ناتوان نیستم و در چشم برهم زدنی به خدای یگانه خود شرک نورزیدم و نافرمانی رسول الله را در آنچه دستور داده اند نکردم.» همین این ایمان به خدا بود که حضرت توانست در کربلا از آزمایش سخت الهی سربلند بیرون بیاید و خود و برادرانش را در کربلا به تیغ دشمن بسپارد تا دین خدا حفظ شود. همه ما باید آنقدر ایمان به خدا را در خود تقویت کنیم تا در زمان های حساس زندگی مان بهترین تصمیم را بگیریم و غیر از رضای خدا چیز دیگر نداشته باشیم.

2- در برابر حوادث و بلایا چگونه رفتار می کرد؟

اکثر ما همین طور هستیم. تا وقتی مشکلی نداشته باشیم و اوضاع رو به راه باشد، آنقدر از خدا و اطاعت از او دم می زنیم که دیگران فکر می کنند چه بنده خوبی هستیم اما همین که کوچکترین حادثه ای برایمان اتفاق می افتد، صدایمان درمی آید.
مصائبی که در روز عاشورا بر سر حضرت آمد، کوه را هم به تسلیم وامی داشت اما حضرت کمترین شکایتی بر زبان نیاورد و به همه چیز با رضایتمندی نگاه کرد.
قبول کنید که بانگ العطش بچه ها، نوحه زنان حرم و تنهایی برادری که حضرت بیشتر از جان دوستش داشت، مصیبت بسیار سنگینی است که با هیچ کلمه ای قابل وصف نیست اما حضرت با صبوری، همه آنها را تحمل کرد.

3- در بحران ها چه می کرد؟

بدون تعارف همه ما بارها دعواهای خیابانی و به دنبال آن حرف های نامربوط را دیده و شنیده ایم که در کمتر از یک چشم برهم زدن چنان با هم گلاویز می شوند که انگار دشمن خونی همدیگرند. انگار هیچکس نه تنها تحمل کمترین بی احترامی را ندارد بلکه جرأت نمی کنی به او بگویی بالای چشمت ابروست. در حالی که سیره عملی بزرگان دینی ما جور دیگری است. ایشان در مقابل دشمنان چنان با سعه صدر برخورد می کردند که در اکثر اوقات آنان شرمنده می شدند. نمونه آن حضرت اباالفضل(ع) است. نقل است یکی از دشمنان حضرت عباس(ع) را تهدید کرد ولی حضرت اعتنا نکرد و با یک ثبات و اطمینان خاطر جوابش را داد و فرمود:« گفتارت مثل سراب و آب نمایی است که هر تشنه ای را به خود دعوت می کند ولی وقتی جوینده آب به طرفش می رود، زمینی بی آب و هلاک کننده می یابد. آرزو داری که من تسلیم تو شوم! این امری است که هرگز عملی نخواهد شد». حضرت در ادامه می گوید:« با قهرمانان دست و پنجه نرم می کنم و در رویدادها صبر و شکیبایی دارم، با اسب سواران در ستیز قرار گرفته و از خدا کمک می گیرم». کسی که چنین صفات برجسته ای در اوست هرگز نمی ترسد و از حریفش گریزان نیست.

4- رفتارش با خانواده چگونه بود؟

گذشت آن روزهایی که برادر روی حرف برادر بزرگ ترش حرفی نمی زد و حرمت بزرگ ترها را نگه می داشت. این روزها خواهر و برادرها دنباله بهانه اند تا بر سر کوچک ترین موضوعی جنجال به پا کنند و هفته ها با هم قهر باشند. البته نقش تربیتی پدر و مادر در این درگیری ها را نباید نادیده گرفت. آن طور که فرحناز کلانتری می گوید، ادب و احترام به برادر یکی از بارزترین فضائل اخلاقی حضرت عباس(ع) بوده است. او داستان های جالبی از کتاب «مستطرف الاحادیث» در این خصوص دارد؛« روزی امام حسین (ع) در مسجد آب خواست. حضرت عباس(ع) که در آن هنگام کودک بود، با شتاب از مسجد بیرون زد و پس از چند لحظه با کاسه ای پر از آب برگشت و با احترام خاصی آن را به برادرش داد».
محبت عباس(ع) به برادرش به حدی بود که اگر هدیه ای دریافت می کرد، آن را برای امام حسین(ع) می برد. روایت است که خوشه انگوری را به حضرت قمر بنی هاشم(ع) دادند. او با آنکه کودک بود، ‌با عجله خواست خودش را به امام حسین(ع )برساند. پرسیدند کجا می روی؟ گفت می خواهم این انگور را برای برادرم حسین ببرم. او آنقدر به برادرش احترام می گذاشت که هیچگاه بدون اجازه کنار امام حسین(ع) نمی نشست و پس از کسب اجازه مانند بنده ای مخلص و دو زانو در برابر برادرش می نشست.

5- به درخواست های باطل جواب نمی داد

«رشوه نیست؛ شیرینی بچه هاست». همه ما بارها این جمله وسوسه انگیز را شنیده ایم اما اینکه چقدر توانسته ایم خودمان را در مقابلش حفظ کنیم الله اعلم.
از دیدگاه های روانشناسی چرایی پذیرش این کار که بگذریم، این موضوع در دین ما قابل پذیرش نیست و به عبارت واضح تر حرام است اما حضرت اباالفضل(ع) در برابر چنین پیشنهاداتی چگونه رفتار می کرد؟
خویشتن داری و عزت نفس حضرت عباس(ع) زبانزد عام و خاص بود. حضرت با وجود آنکه هم قبیله امویان بود و به راحتی می توانست در زیر سایه امان حکومت باشد اما حفظ احکام دینی برایش اهمیت بیشتری داشت.
حتماً درباره امان نامه ای که شمر در روز عاشورا برای حضرت اباالفضل(ع) فرستاد شنیده اید. حضرت عباس(ع) در کارزار کربلا عزت نفس و خویشتن داری را در نهایت کمال خود به تصویر کشاند و امان نامه را پس فرستاد. می گویند وقتی نامه به دست قمر بنی هاشم(ع) رسید، حضرت فرمودند به دایی ما بگو ما را نیازی به امان نامه نیست؛ امان نامه خدا بهتر از امان نامه فرزند سمیه است!

6- چطور به دیگران کمک می کرد؟

خیلی وقت ها بدون آنکه متوجه باشیم و حواسمان باشد افرادی سر راهمان قرار می گیرند که شاید از هر نظر- نه فقط مادی- نیازمند کمک و یاری ما باشند اما وقتی پای عمل می رسد آنقدر برای خودمان صغری کبری می چینیم که همه بی تفاوتی هایمان را نسبت به چنین آدم هایی توجیه می کند؛ چه برسد به اینکه به دلیل مشکلات و گرفتاری دیگران، موقعیت مالی یا کاری مان یا حتی جانمان به خطر بیفتد! انگار اصلاً فراموش کرده ایم که بزرگان دینی ما چگونه با دیگران رفتار می کردند و مهربانی و کمک به دیگران از ویژگی های بارز رفتاری شان بود؛ اخلاقی که در وجود حضرت عباس(ع) از دوران کودکی تا لحظه شهادت قابل مشاهده بود.
محبت و ایثار حضرت در کربلا به نهایت خود می رسد. روزی که عمرسعد شریعه فرات را روی سپاه امام بست تا بر اثر تشنگی تسلیم شوند، قلب مهربان حضرت اباالفضل(ع) با دیدن لب های خشکیده و چهره رنگ پریده کودکان کاروان به درد آمد؛ به همین دلیل به دل حادثه زد تا بتواند برای بچه ها آب بیاورد.
منبع: همشهری آیه، شماره 3 تیر 1391.




طبقه بندی: آموزه های اخلاقی و رفتاری، احادیث و سخنان گهربار، مقالات و پژوهش‌ها، كتابخانه، فضائل و كرامات، زیارات و ادعیه، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام،
 سه شنبه 23 آذر 1395  07:31 ب.ظ    رحمان نجفی™
ماه در نقاب

 

نویسنده: مرتضی عبدالوهابی



 
کرامت حضرت عباس (علیه السلام)
با کاروانی بزرگ از یزد عازم کربلا بودیم. در راه به جاده ای کوهستانی رسیدیم. باید از گردنه ای صعب العبور می گذشتیم. نزدیک غروب در کاروانسرایی توقّف کردیم. شترها مشغول استراحت شدند. هر خانواده در یکی از حجره ها و اتاق ها جا گرفت. در حال جا به جا کردن اثاثیه بودم که زنم گفت:
ــ آقا میرزا علی!
ــ بله!
ــ مثل این که قافله سالار، مردان را صدا می زند. ببین چکار دارد.
به حیاط رفتم. مردان جمع شده بودند. قافله سالار که انگار از چیزی ناراحت بود، شروع به صحبت کرد. آرام و شمرده حرف می زد.
ــ فردا از گردنه کوهستانی عبور می کنیم. نگران حمله دزدها هستم! بارها به کاروان های زیارتی حمله کرده اند. کاروان ما محافظ ندارد. آن ها خیلی بی رحم اند. دین و ایمان ندارند. بیشتر نگران جانمان هستم. ممکن است به زن ها و بچه ها هم آسیب برسانند!
یک نفر از بین جمع پرسید:
ــ آیا مسیر دیگری برای عبور وجود دارد؟
ــ بله، ولی راه دور می شود. زن و بچه ها طاقت ندارند. اگر بخواهیم از بیراهه برویم، به زحمت می افتند.
قافله سالار به صحبت هایش ادامه داد. زوّار با ناراحتی او را نگاه می کردند.
ــ برای حل این مشکل و جلوگیری از خطر احتمالی، پیشنهادی دارم که اگر عملی شود، به امید خدا سالم از گردنه عبور می کنیم.
همهمه ای بین زائران افتاد.
ــ چه پیشنهادی؟
ــ امشب قرص ماه کامل است. جاده پیداست. اگر موافق باشید، نیمه شب حرکت می کنیم. به امید خدا تا سپیده صبح از گردنه رد می شویم. دزدها را فریب می دهیم. آن ها فقط در روشنایی روز برای کاروان ها کمین می گذارند. خب نظرتان چیست؟ موافقید؟
کسی حرفی نزد، همه ساکت بودیم. قافله سالار گفت:
ــ سکوت، علامت رضاست! نمازتان را بخوانید، شامتان را بخورید، شترهایتان را تیمار کنید، نیمه شب حرکت می کنیم.
به حجره برگشتیم. طفل خردسالم خواب بود. همسرم پرسید:
ــ قافله سالار چکار داشت؟
ــ باید نیمه شب راه بیفتیم.
ــ شب؟
ــ بله!
ــ مگر خدا روز را از شما گرفته؟
ــ به خاطر حمله دزدها!
همسرم جا خورد. با ترس و لرز گفت:
ــ اگر شب حرکت کنیم، راهزن ها متوجه نمی شوند!؟
ــ ان شاء الله نه! توکلت به خدا باشد. از گردنه که رد شویم، دیگر خطری ما را تهدید نمی کند.
نیمه های شب بود؛ به دستور قافله سالار، زنگ شتران را باز کردیم و به پایشان نمد پیچیدیم. ساعتی بعد بر فراز گردنه بودیم. مهار شتر را در دست گرفته بودم. همسرم داخل کجاوه، طفل مان را شیر می داد. نور مهتاب، همه جا را روشن کرده بود، قرص ماه کامل بود. بالای گردنه متوجه شعله هایی در دو سوی کوه شدیم. با اشاره دست قافله سالار ایستادیم. شعله ها نزدیک تر شدند. قافله سالار فریاد زد:
ــ راهزن ها! مراقب باشید.
می خواستیم برگردیم اما فرصت فرار نبود. حرامیان نزدیک شدند. در یک دست، مشعل و در دست دیگر، شمشیر داشتند.
مشعل ها را روی زمین انداختند. دور تا دور قافله روشن شد. آن ها نعره زنان به طرف ما حمله کردند. جلوی قافله را گرفتند و مشغول ضرب و شتم زوّار شدند.
با عجله به زنم گفتم:
ــ بچه را بده، زود باش!
او با ترس گفت:
ــ بچه را می خواهی چکار؟
جوابش را ندادم. قنداقه بچه را باز کردم. کیسه اشرفی های طلا را که خرجی سفر بود، داخل آن گذاشتم و بستم. دزدها مشغول خالی کردن بار شترها و گرفتن طلای زن ها بودند.
زوّار ناامید از همه جا فریاد می زدند:
ــ یا قمر بنی هاشم! یا حضرت عباس! به فریاد ما برس.
مهار شتر را محکم در دست گرفتم تا حیوان بیچاره رم نکند. ناگاه سوار نقابداری از بالای تپه ها به کاروان نزدیک شد.
دزدها و زوّار متوجه حضور او شدند. سوار مقابل کاروان ایستاد. صورتش از ورای نقاب، نورافشانی
می کرد. هیکلی رشید و قدی بلند داشت. شمشیری را در هوا تکان داد و فریاد زد؛ فریادی که همچون صاعقه در دل شب پیچید و بر سر حرامیان فرود آمد:
ــ دست بردارید! از کاروان دور شوید وگرنه همه شما را هلاک خواهم کرد!
اسب مرد ناشناس شیهه ای کشید و سم هایش را به زمین کوفت. دزدها، زوّار را رها کردند و پا به فرار گذاشتند. از شیب کوه بالا رفتند و لحظاتی بعد پشت تپه ها ناپدید شدند. از ترس پشت سرشان را هم نگاه نکردند. زوّار خواستند از سوار نقابدار تشکّر کنند اما او بی هیچ نشانی غیب شده بود.
قافله سالار به سمت کوه رفت. دزدها لوازم سرقتی و طلاها را کمی دورتر روی زمین گذاشته بودند. در این هنگام سر و صدای یکی از زائران را شنیدم. برگشتم و نگاه کردم. باورکردنی نبود. صدای سید جوان لالی بود که در یزد همسایه ما بود. سال ها قبل زبانش بند آمده بود. اما حالا زبان باز کرده بود و تند تند «صلوات» می فرستاد. زوّار باورشان نمی شد نجات پیدا کرده باشند. هر کدام چیزی می گفت:
ــ این سوار چه کسی بود؟
ــ کجا رفت؟
قافله سالار گفت:
ــ من، او را می شناسم!
زوّار با تعجب نگاهش کردند. او ادامه داد:
ــ شما موقع حمله دزدها، چه کسی را صدا کردید؟ دست به دامن چه کسی شدید؟
ــ قمر بنی هاشم! به حضرت عباس متوسّل شدیم.
ــ آن سوار نقابدار ناشناس، علمدار کربلا ابوالفضل العباس (علیه السلام) بود!
آن شب تا صبح بر فراز گردنه ماندیم و برای حضرت ابوالفضل (علیه السلام) روضه خواندیم و گریه کردیم.
منبع: معجزات و کرامات ائمه ی اطهار، هادی حسینی خراسانی، ص 48، داوری، قم.
منبع: نشریه فرهنگ کوثر، شماره 84.





طبقه بندی: آموزه های اخلاقی و رفتاری، احادیث و سخنان گهربار، مقالات و پژوهش‌ها، گالری صوتی و تصویری، فضائل و كرامات، كتابخانه، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام،
 چهارشنبه 10 آذر 1395  07:30 ب.ظ    رحمان نجفی™